۸۸۸۴۰۰۵۶-۷
info@vidafallah.com

داستان دلایل افسردگی انسان

۲۲ خرداد ۱۳۹۶

داستان دلایل افسردگی انسان

/
نوشته شده توسط
/
دیدگاه0
/
کلمات کلیدی,
/
دسته بندی ها

روزی جوانی بود که صاحب هر آن چیزی بود که می تواند آدمی را خوشبخت کند. اما او غمی وصف ناشدنی داشت. زندگی برایش چنان سخت و پرمشقت بود که گاهی به فکر خودکشی می افتاد. روزی ناامیدانه به دیدن استاد معنوی‌ای رفت تا شاید متوجه شود این غم بزرگ از کجا سرچشمه می گیرد.

استاد مدت زیادی از او سوالات گوناگون پرسید. او می خواست بداند آخرید کتابی که مرد جوان خوانده، آخرین موزیک هایی که گوش داده، آخرین نمایشی که دیده چه بوده است. همگی آنها آثاری غمبار و نگران کننده بودند. استاد می خواست بداند او با چه دوستانی آمد و شد داشته است. معلوم شد که دوستانش هم همچون خود او افرادی غمگین و آشفته حالند.

استاد از او پرسید آخرین بار که با دست‌هایش چیزی درست کرده بود، آخرین باری که توپ بازی کرده بود و آخرین باری که شب هنگام بلند شده و به ستاره های آسمان نگاه کرده کی بوده است. مرد جوان در برابر این پرسش ها لبخندی تمسخر آمیز زد. او به قدری روشنفکر بود که حاضر نبود کار دستی بکند، مسن تر از آن بود توپ بازی کند و جدی تر از آن که به تماشای ستارگان بپردازد.

استاد آهی کشید و گفت:‌« کسی که می خواهد خودش را به خورشید برساند، اما پشتش به خورشید است، راه برایش خیلی طولانی است… واقعا خیلی طولانی!»

1 vote, average: 3٫00 out of 51 vote, average: 3٫00 out of 51 vote, average: 3٫00 out of 51 vote, average: 3٫00 out of 51 vote, average: 3٫00 out of 5 (1 رای, میانگین: 3٫00 از 5)
برای امتیاز دهی ابتدا وارد شوید
Loading...Loading...

ارسال پاسخ