۸۸۸۴۰۰۵۶-۷
info@vidafallah.com

داستان ساختن پل (ارتباطات)

۲ دی ۱۳۹۵

داستان ساختن پل (ارتباطات)

/
نوشته شده توسط
/
دیدگاه0
/
دسته بندی ها

روزگاری دو برادر که در دو مزرعه مجاور یکدیگر زندگی می کردند، دچار اختلاف شدند. این اولین نزاع جدی آنها در ۴٠ سال همکاری محسوب می شد. به خاطر اختلافی که با یک سوء تفاهم جزئی شروع شد و کم کم به یک دعوای بزرگ تبدیل گشت، همکاری دیرینه این دو برادر از بین رفت.
زمان زیادی از این دعوا نگذشته بود که یک روز صبح درِ خانه ی جان (برادر بزرگتر) به صدا در آمد. در را که باز کرد مردی به ظاهر نجار و با جعبه ابزاری در دست را جلوی در یافت. مرد نجار گفت: “من به دنبال کار هستم. شاید شما چند کار کوچک در مرزعه تان برای من داشته باشید. آیا می توانم کمک تان کنم؟!”
جان کمی اندیشید و گفت: “بله، برایت یک کار سراغ دارم!” به زمین آن طرف نگاه کن. این زمین همسایه ی من است که در واقع برادر کوچکم هم هست. هفته ی پیش فاصله زمین های ما بسیار کمتر از این بود ولی او با بلدوزرش نهر و شکاف بین زمین ها را عمیق تر کرد. او این کار را برای در آوردن لج من انجام داد، ولی نمی دانست که من هم کارش را جبران می کنم!
الوارهای کنار انبار را می بینی؟ می خواهم از آنها برایم یک حصارِ ۳ متری بسازی تا دیگر مجبور نباشم او و مزرعه اش را ببینم. می خواهم او را سر جایش بنشانم.
نجار پاسخ داد: “فکر کنم درخواستت را درک کردم. میخ ها و دستگاه حفاری را به من نشان بده تا کار را آنطور که خوشحالت می کند انجام دهم.”
جان برای تأمین وسائل مورد نیاز نجّار باید به شهر می رفت. به نجّار کمک کرد تا آنها را آماده کند و بقیه روز را استراحت کرد.
نجّار تمام آن روز را با سختی و جدیّت به اندازه گیری، ارّه کاری و میخ کوبی گذراند. حوالی غروب، وقتی جان به مزرعه رفت تا نتیجه کار نجار را تماشا کند، کار تقریبا به انتها رسیده بود. اما چشمان جان از شدّت تعجّب گرد شد و دهانش باز مانده بود!
هیچ حصاری در کار نبود. چیزی که نجار ساخته بود یک پل بود. پلی که دو طرف نهر را به هم وصل می کرد. و این پل یک کار هنری فوق العاده با نرده کاری و تمامی جزئیاتش بود. جان در همان حال بردارش را دید که با دستان و آغوشی باز داشت از آن سوی پل به طرفش می آمد.
برادر کوچک جان وقتی به او رسید و بعد از اینکه او را در آغوش کشید، به او گفت، ”با تمام حرف ها و کارهایی که انجام دادم تو از من نرنجیدی و در عوض تلافی کارهای من این پل را ساختی! تو واقعا مرد بزرگی هستی و با کار خودت مرا شرمنده کردی.”
جان تازه متوجه شد که با مقابله به مثل نمی توانست انقدر اثرگذار باشد که با بخشیدن و تکرار نکردن اشتباه برادرش. او توانسته بود اختلاف ایجاد شده را با بخشندگی و گذشتش و البته ناخواسته، رفع کند. بعد از آشتی دوباره و خوشحالی از این آشتی، دو برادر وقتی برگشتند که با نجار صحبت کنند، دیدند او در حالیکه جعبه ابزارش را روی شانه هایش انداخته در حال رفتن از آنجاست.
جان او را صدا زد و گفت: ”صبر کن! چند روزی بمان. من پروژه های زیادی برایت سراغ دارم!”
نجّار به آرامی و در حالی که به مسیرش ادامه می داد گفت :” خیلی دوست دارم بمانم ولی پل های زیاد دیگری هست که باید بسازم.”

 

0 votes, average: 0٫00 out of 50 votes, average: 0٫00 out of 50 votes, average: 0٫00 out of 50 votes, average: 0٫00 out of 50 votes, average: 0٫00 out of 5 (0 رای, میانگین: 0٫00 از 5)
برای امتیاز دهی ابتدا وارد شوید
Loading...Loading...

ارسال پاسخ