۸۸۸۴۰۰۵۶-۷
info@vidafallah.com

داستان نمک و دریاچه

۲ دی ۱۳۹۵

داستان نمک و دریاچه

/
نوشته شده توسط
/
دیدگاه0
/
دسته بندی ها

یک روز مرد جوانی که از زندگی اش ناراضی و غمگین بود، نزد یک استاد فرزانه رفت و از او در خواست کمک و راه حل کرد.

استاد به او گفت مشتى نمک داخل یک لیوان آب بریزد و سپس از آن بنوشد. او هم این کار را کرد.

سپس استاد از او پرسید: مزه اش چطور بود؟

مرد جوان در حالى که آب شور را به بیرون تف مى کرد گفت: وحشتناک بود!

استاد خندید و سپس همراه مرد جوان با یک مشت نمک به سمت دریاچه آب شیرینی که در آن نزدیکی بود رفتند.

استاد گفت: نمک را داخل دریاچه بریز و بعد یک لیوان از آب آن را بنوش.

مرد جوان باز هم این کار را کرد ولی این بار توانست آب دریاچه را به راحتی بنوشد.

استاد پرسید: مزه اش چطور بود؟

مرد جوان اظهار کرد که خوب بود.

استاد پرسیدند طعم نمک را حس کردى؟

مرد جوان : نه!

سپس استاد کنار او نشست و به او گفت: مشکلات و ناراحتی ها مانند این یک مشت نمک در زندگى ما ثابت هستند، ولی میزان دردی که ما حس می کنیم به ظرف وجودمان بستگی دارد نه مقدار نمک زندگی. بنابراین هنگامى که با مشکل و ناراحتی روبه رو مى شوی، بدان این مشکل نیست که بزرگ و طاقت فرساست، بلکه ظرف تو هنوز کوچک است.

در عوض نشستن و غصه خوردن از این وضع، چه بهتر اگر از مشکلات برای بزرگ تر کردن ظرف وجودمان استفاده کنیم. زندگی بسی آرام تر می شود اگر ما مانند دریاچه باشیم و نه لیوان. قدرت پذیرش هر چه وسیع تر شود، آسان تر مى توان غم و اندوه را حل کرد.

0 votes, average: 0٫00 out of 50 votes, average: 0٫00 out of 50 votes, average: 0٫00 out of 50 votes, average: 0٫00 out of 50 votes, average: 0٫00 out of 5 (0 رای, میانگین: 0٫00 از 5)
برای امتیاز دهی ابتدا وارد شوید
Loading...Loading...

ارسال پاسخ