۸۸۸۴۰۰۵۶-۷
info@vidafallah.com
Category

داستان های کوتاه

دل به دریا بسپار

نوجوانی که در دریاچه‌ای شنا می‌کرد، ناگهان گرفتار گرداب شد. او شناگر خوبی بود و با نیروی مهیب گرداب درافتاد. اما گرداب...
Read More

داستان پیرمرد و اسب

داستان پیرمرد و اسب پیرمردی اسبی داشت و با آن اسب زمینش را شخم می‌زد. روزی آن اسب از دست پیرمرد فرار...
Read More

پیرمرد و عشق

پیرمردی فقیر، همسرش از او خواست شانه‌ای برایش بخرد تا موهایش را سر و سامانی بدهد. پیرمرد با شرمندگی گفت: نمی‌ توانم...
Read More

تابلوی آرامش

پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ، آرامش را به تصویر بکشد.نقاشان بسیاری آثار خود را به...
Read More

مرد و طلا

مردی خسیس تمام دارایی اش را فروخت و طلا خرید.او طلاها را در گودالی در حیاط خانهاش پنهان کرد.او هر روز به...
Read More

معلم و درخت

معلمی فرزانه همراه یکی از شاگردانش در جنگلی قدم میزد، جلوی یک نهال کوچک ایستاد.معلم، نهال کوچکی را که تازه از زمین...
Read More

باجناق توانمند

در مهمانی‌ای بودم که بحث میان دو نفر بالا گرفت. بحث میان دو باجناق بود و یکی از دو باجناق سعی داشت...
Read More

دانشجوی زندگی

در اولین جلسه دانشگاه استاد ما خودش را معرفی نمود و از ما خواست که کسی را بیابیم که تا به حال...
Read More

داستان گل سرخ

“جان بلانکارد” از روی نیمکت برخاست، لباس ارتشی اش را مرتب کرد و به تماشای انبوه مردم که راه خود را از میان ا...
Read More

داستان تقدیر

معلم مدرسه‌ای با اینکه ﺯﯾﺒﺎ بود ﻭ ﺍﺧﻼﻕ خوبی داشت، هنوز ازدواج نکرده بود. ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﺍﻧﺶ ﮐﻨﺠﮑﺎﻭ ﺷﺪند ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ:...
Read More