بایگانی دسته‌ی: داستان های کوتاه

دل به دریا بسپار

نوجوانی که در دریاچه‌ای شنا می‌کرد، ناگهان گرفتار گرداب شد. او شناگر خوبی بود و با نیروی مهیب گرداب درافتاد. اما گرداب او را به عمق خود می‌کشید. هرچه نوجوان بیشتر تلاش می‌کرد، بیشتر خسته می‌شد و از پا در می‌آمد. آب توی حلقش رفت. به شدت ترسیده بود و مرگ را جلوی چشمانش می‌دید……

داستان دلایل افسردگی انسان

روزی جوانی بود که صاحب هر آن چیزی بود که می تواند آدمی را خوشبخت کند. اما او غمی وصف ناشدنی داشت. زندگی برایش چنان سخت و پرمشقت بود که گاهی به فکر خودکشی می افتاد. روزی ناامیدانه به دیدن استاد معنوی‌ای رفت تا شاید متوجه شود این غم بزرگ از کجا سرچشمه می گیرد….

داستان پیرمرد و اسب

داستان پیرمرد و اسب پیرمردی اسبی داشت و با آن اسب زمینش را شخم می‌زد. روزی آن اسب از دست پیرمرد فرار کرد و در صحرا گم شد. همسایگان برای ابراز همدردی با پیرمرد، به نزد او آمدند و گفتند: عجب بد شانسی‌ای آوردی. پیرمرد جواب داد: بد شانسی؟ خوش شانسی؟ کسی چه می‌داند؟ چندی…

پیرمرد و عشق

پیرمردی فقیر، همسرش از او خواست شانه‌ای برایش بخرد تا موهایش را سر و سامانی بدهد. پیرمرد با شرمندگی گفت: نمی‌ توانم بخرم، حتی بند ساعتم پاره شده و در توانم نیست بند جدیدی بخرم. پیرزن لبخندی زد و سکوت کرد. پیرمرد فردای آن روز ساعتش را فروخت و شانه‌ای برای همسرش خرید. وقتی به…

تابلوی آرامش

پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین شکل ، آرامش را به تصویر بکشد.نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند. آن تابلو ها ، تصاویری بودند از خورشید به هنگام غروب ، رودهای آرام ، کودکانی که در چمن می دویدند ، رنگین کمان در آسمان ، پرنده و قطرات شبنم…

مرد و طلا

مردی خسیس تمام دارایی اش را فروخت و طلا خرید.او طلاها را در گودالی در حیاط خانهاش پنهان کرد.او هر روز به طلاها سر میزد و آنها را زیر و رو میکرد.تکرار هر روزه این کار یکی از همسایگانش را مشکوک کرد.همسایه، یک روز مخفیانه به گودال رفت و طلاها را برداشت. روز بعد مرد…

معلم و درخت

معلمی فرزانه همراه یکی از شاگردانش در جنگلی قدم میزد، جلوی یک نهال کوچک ایستاد.معلم، نهال کوچکی را که تازه از زمین روییده بود، نشان داد و به شاگردش گفت: “آن نهال را از زمین بیرون بکش.” پسرک جوان آن را با انگشتانش راحت بیرون کشید. بعد، معلم به نهالی که کمی محکمتر به نظر…

خودروی بنتلی ات را دفن نکن

یکی از ثروتمندان و متمول‌ترین مردان برزیل اعلام کرد که خودروی میلیون دلاری بنتلی ( Bentley) خود را که به تازگی خریداری نموده، دفن خواهد کرد. آقای “چیکوینو سکارپا” در این مورد گفته بود که بعد از آنکه مستندی در مورد فرعون‌ها در مصر باستان دیده، می‌خواهد به تقلید از آنها ارزشمندترین دارایی خود را…

باجناق توانمند

در مهمانی‌ای بودم که بحث میان دو نفر بالا گرفت. بحث میان دو باجناق بود و یکی از دو باجناق سعی داشت با بالا بردن صدا و لحن تحقیرآمیزش ثابت کند که باجناق دیگر کار بدی کرده است. از جایی که توجه همه از جمله من به موضوع جلب شد، متوجه شدم که بحث بر…

دانشجوی زندگی

در اولین جلسه دانشگاه استاد ما خودش را معرفی نمود و از ما خواست که کسی را بیابیم که تا به حال با او آشنا نشده ایم، برای نگاه کردن به اطراف ایستادم، در آن هنگام دستی به آرامی شانه‌ام را لمس نمود، برگشتم و خانم مسن کوچکی را دیدم که با خوشرویی و لبخندی…

داستان گل سرخ

“جان بلانکارد” از روی نیمکت برخاست، لباس ارتشی اش را مرتب کرد و به تماشای انبوه مردم که راه خود را از میان ا یستگاه قطار بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختری می گشت که چهره ی او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت دختری با یک گل سرخ. از سیزده ماه پیش دلبستگی‌اش…

داستان تقدیر

معلم مدرسه‌ای با اینکه ﺯﯾﺒﺎ بود ﻭ ﺍﺧﻼﻕ خوبی داشت، هنوز ازدواج نکرده بود. ﺩﺍﻧﺶ ﺁﻣﻮﺯﺍﻧﺶ ﮐﻨﺠﮑﺎﻭ ﺷﺪند ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ: «ﭼﺮﺍ ﺑﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﭼﻨﯿﻦ ﺟﻤﺎﻝ ﻭ ﺍﺧﻼﻗﯽ خوبی ﻫﺴﺘﯽ ﻫﻨﻮﺯ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻧﮑﺮﺩﻩﺍﯼ؟» معلم گفت: «ﯾﮏ ﺯﻧﯽ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﭘﻨﺞ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻮﺩ. ﺷﻮﻫﺮﺵ او ﺭﺍ ﺗﻬﺪﯾﺪ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺍﮔﺮ بار ﺩﯾﮕﺮ ﺩﺧﺘﺮ به دنیا…